دسته:
همدار – تعطیلی کتابفروشیها فقط یک شکست اقتصادی نیست؛ نشانهای است از عقبنشینی تدریجی فرهنگ از متن زندگی روزمره و واگذاری فضاهای عمومی به منطق صرفاً تجاری!
کتابفروشی که تعطیل میشود، فقط یک کرکره پایین نمیآید. بخشی از حافظه شهری خاموش میشود؛ ویترینی که سالها محل مکث بوده، پیشخوانی که محل گفتوگو بوده و فضایی که آدمها در آن، پیش از خرید یک کتاب، با یک ایده مواجه میشدند.
حالا خبر تعطیلی کتابفروشیها دیگر خبر استثنایی نیست. نامها یکی پس از دیگری از نقشه فرهنگی شهرها حذف میشوند؛ از «پاپیروس» در بندرعباس و «سیبوک» در اهواز تا «دنیای کتاب» در قم و شعبه «چشمه جم» در تهران. هر کدام با دلایلی متفاوت، اما اغلب در مواجهه با یک معادله مشترک: اقتصاد کتاب دیگر توان رقابت با اقتصاد ملک را ندارد.
مسئله دقیقاً همینجاست؛ وقتی صاحب یک ملک تجاری میان کتابفروشی، کافه، رستوران، فروشگاه یا بنگاه املاک تصمیم میگیرد، طبیعی است که به سود فکر کند. مسئله این نیست که چرا مالک چنین انتخابی میکند؛ مسئله این است که چرا نظام فرهنگی کشور هیچ سازوکاری برای حفظ حضور کتاب در شهر ندارد؟
کتابفروشی یک واحد صنفی معمولی نیست که بتوان بقای آن را صرفاً با تراز مالی سنجید. همانطور که کتابخانه، موزه، سینما یا سالن تئاتر را نمیتوان صرفاً با مترمربع و میزان درآمد ارزیابی کرد، کتابفروشی نیز بخشی از زیرساخت فرهنگی شهر است.
اما در عمل، با کتابفروشی مانند یک کسبوکار عادی رفتار میکنیم و بعد از تعطیلی آن، برای «توسعه فرهنگ کتابخوانی» جلسه برگزار میکنیم!
این تناقض را باید جدی گرفت. جامعهای که کتابفروشیهایش را از دست میدهد، فقط محل خرید کتاب را از دست نمیدهد؛ یکی از مسیرهای مواجهه با فکر را از دست میدهد.
کتابفروشی، برخلاف فروشگاه آنلاین، بخشی از تجربه زیسته شهر است. نوجوانی که بعد از مدرسه وارد کتابفروشی میشود، دانشجویی که میان قفسهها دنبال یک عنوان میگردد، پدر و مادری که برای فرزندشان کتاب انتخاب میکنند یا حتی شهروندی که بدون قصد خرید وارد میشود و با دیدن یک عنوان، به خواندن آن ترغیب میشود؛ همه اینها بخشی از «زیست فرهنگی» جامعهاند.
این اتفاق در فضای مجازی به همان شکل تکرار نمیشود. فروش آنلاین میتواند دسترسی را افزایش دهد، اما جایگزین فضای فرهنگی نیست. همانطور که تماشای تصویر یک موزه با حضور در موزه یکی نیست، جستوجوی یک کتاب در سایت فروشگاهی نیز با قدم زدن میان قفسههای یک کتابفروشی تفاوت دارد.
از سوی دیگر، تعطیلی کتابفروشیها یک پیام اقتصادی خطرناک هم دارد: سرمایه بهتدریج از فرهنگ خارج میشود و به سمت فعالیتهایی میرود که بازدهی مالی بیشتری دارند. وقتی کتابفروشی توان پرداخت اجاره ندارد، اما همان ملک با تغییر کاربری به فعالیتی پرسودتر میتواند ادامه حیات دهد، نتیجه روشن است: بازار بهتنهایی هیچ تعهدی به حفظ فرهنگ ندارد.
این تعهد باید از سوی سیاستگذار ایجاد شود؛ نمیتوان از بخش خصوصی انتظار داشت زیان فرهنگی را به جای دولت پرداخت کند. اگر کتابفروشی برای شهر ارزش عمومی دارد، باید بخشی از هزینه حفظ آن نیز به عنوان یک «خدمت فرهنگی» به رسمیت شناخته شود و اینجاست که نقش وزارت فرهنگ، شهرداریها و نهادهای صنفی جدی میشود.
حمایت از کتابفروشی نباید به چند طرح مناسبتی، تخفیف فصلی یا یارانه خرید کتاب محدود شود. اگر کتابفروشی در حال حذف شدن از بافت شهری است، سیاستگذار باید سراغ اقتصاد مکان برود: اجاره حمایتی، معافیتهای مالیاتی، تسهیلات کمبهره، اختصاص فضاهای فرهنگی در پروژههای تجاری و شهری و حتی مشوق برای مالکانی که حاضرند ملک خود را به فعالیت فرهنگی اختصاص دهند در غیر این صورت، ممکن است روزی برسد که برای پیدا کردن یک کتابفروشی در بعضی مناطق شهر، باید مسافتی طولانی طی کنیم؛ همانطور که امروز برای برخی خدمات فرهنگی چنین وضعیتی شکل گرفته است.
اما خطر اصلی، فراتر از چند کیلومتر فاصله است؛ جامعهای که فضاهای فرهنگیاش کوچک و پراکنده و فعالیتهای تجاریاش بزرگ و متمرکز میشوند، بهتدریج نسبت خود را با فرهنگ تغییر میدهد. وقتی کتابفروشی میرود و جای آن را یک فعالیت تجاری میگیرد، یک «فضای انتخاب» حذف شده است. دیگر قرار نیست شهروند در مسیر روزمره خود با کتاب مواجه شود. کتاب از متن زندگی به حاشیه میرود و به کالایی تبدیل میشود که باید آگاهانه و با قصد قبلی سراغش رفت.
این همان نقطهای است که باید از آن ترسید؛ کتابخوانی فقط محصول علاقه فردی نیست؛ محصول محیط هم هست. جامعه برای کتابخوان شدن به مدرسه، خانواده، کتابخانه، ناشر، نویسنده، رسانه و البته کتابفروشی نیاز دارد. حذف هر حلقه، این زنجیره را ضعیفتر میکند.
در این میان، تعطیلی کتابفروشیها یک هشدار جدی برای سرمایه انسانی نیز هست. پشت هر کرکرهای که پایین کشیده میشود، فقط چند قفسه و چند مترمربع فضای تجاری از بین نمیرود؛ گروهی از کتابفروشان، فروشندگان، مدیران فرهنگی و نیروهای جوانی که در این محیطها تجربه کسب کردهاند نیز شغل و فضای حرفهای خود را از دست میدهند.
اما شاید مهمتر از همه، چیزی باشد که در هیچ صورت مالی ثبت نمیشود: رابطهای که میان یک کتابفروشی و مخاطبانش ساخته شده است.
استقبال مردم از آخرین روز فعالیت «چشمه جم» و حضور مشتریانی که حتی با انگیزه حمایت از کتابفروشی آمده بودند، یک نشانه مهم بود. این رفتار نشان میدهد کتابفروشی برای بخشی از جامعه صرفاً محل خرید نیست؛ بخشی از خاطره و زندگی فرهنگی آنهاست. پس مسئله فقط این نیست که «چند کتابفروشی تعطیل شدهاند؟»
پرسش بزرگتر این است: میخواهیم شهرهای ایران در آینده چه شکلی داشته باشند؟ شهرهایی که در آنها کتابفروشی، کتابخانه، سینما، گالری و تئاتر بخشی از زندگی روزمرهاند؛ یا شهرهایی که منطق سودآوری، همه فضاهای عمومی را به سمت کاربریهای اقتصادیتر هل میدهد؟ اگر پاسخ روشن است، دیگر نمیتوان منتظر ماند تا هر هفته نام یک کتابفروشی دیگر به فهرست تعطیلیها اضافه شود. تعطیلی کتابفروشی را نباید فقط یک اتفاق صنفی دید. این اتفاق، شاخصی از وضعیت سلامت فرهنگی شهر است و اگر چراغ کتابفروشیها یکی پس از دیگری خاموش شود، دیر یا زود متوجه خواهیم شد که مسئله فقط کتابفروشی نبوده است؛ بخشی از جامعه، بیآنکه متوجه باشیم، یکی از مهمترین مسیرهای دسترسی خود به اندیشه، گفتوگو و تخیل را از دست داده است.
کرکره کتابفروشی که پایین میآید، شاید یک کسبوکار تعطیل شده باشد؛ اما اگر این اتفاق به یک روند تبدیل شود، آنچه تعطیل میشود، بخشی از زندگی فرهنگی جامعه است!
برچسبها:
0